تبليغاتX
خونه خالی
همین دیگه خونه خالی
 میان راه

به راهی ماندم

خوابی دیدم

وباز تورا خواب دیدم

با تو بودم

تنها بودیم با جاده ای که انتهایش به خورشید میرسید

درهم تنیدیم یکی شدیم وبه راه افتادیم

و چه زیبا بود قدم زدن در جاده بی انتها و یکنواخت زندگی با تو

نمی دانم در کدامین پیج جاده تورا گم کردم

نفهمیدم آن مسافرتنها از کجا تعقیبمان می کرد

یادم نمی آید کی خواب ماندم ولی تاچشم باز کرد توبا مسافرکش تنها به راه افتادید ، در جاده من

ومن هنوز رد لاستیک شما را دنبال می کنم به امید آنکه هر چه زود تر به انتهای جاده برسم

ولی می دانم توبه سرعت جاده مرا پیمودی و به خوشید رسیدی و من هنوز در راه مانده ای بی همسفرم

|+| نوشته شده توسط میتی در سه شنبه سوم بهمن 1385  |
 

من

امروز

هوس

 خدایی تازه کرده ام

طعم خدایی خروس نشان دوران کودکی تکراریست

رنگ خدای سبز سجاده مادر بزگ فراموشم شده

بوی خدای کاغذی دوران نوجوانیم عوض شده

دیگر از آن خدای نامرد که پری مرا برد هم خبری نیست

نمی دانم چه شد که تا سر بر گرداندم دیدم خدایی که مادر هنگام آمدن همراهم کرد پا به فرار گزاشت

من

امروز

خدایی می خواهم

باقد 192

وزن85

و امیالی کاملا حیوانی و زمینی

|+| نوشته شده توسط میتی در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385  |
 سلام

سلام

باور کنید حال ما خوب است ما که می گویم منظورم منو یار همیشگی کمر باریک سپید رویم است البته هر دویمان در این چند وقت پیر شده ایم به اندازه تمام ساعاتی که با هم بودیم.

مدتیست خانه خالیمان کمی پر شد ماهم که از کودکی جنبه نداشتیم خودمان راگم کردیم و یاد خونه خالی نبودیم که تنها مانده و خالی از هرگونه سکنه اینقدر بیچاره خالی ماند که نویسنده خام دست وبی معرفتش از سر بیکاری یا باز تنهاشدن وشاید هم حس هم دردی دوباره یادش افتاد .

|+| نوشته شده توسط میتی در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385  |
 
بمان

ترکم نکن

قول می دهم من بعد هنگام بوسیدنت چهراغها را خاموش نکنم

|+| نوشته شده توسط میتی در سه شنبه پنجم دی 1385  |
 یلدا

چقدر دلم گرفته است

وچه تنهایم من امشب

احساس می کنم باید چیری بنویسم

ولی چیزی نیست برای نوشتنی تازه

آخ که چه تنهایم من

خانه ام چه خالیست دراین شب طولانی پائیزی

وچه تنهاست دلم میان این همه دل عاشق

و چه خالیست دستانم میان اینهمه دست پر مهر

و چه ضعفی دارد تنم میان این همه تن توانمند

چیزی شبیه درد از درون مرا می آزارد

من امشب....................غمگینم

دلم می خواهد فریادی بزنم

شاید هم گریه کنم

ولی نه

من ... من باید امشب تنم را حتی

اگر شده لحظه ای قوی کنم

باید لختی قلبم را عاشق و دستانم را اندکی پر مهرکنم

و به موال روم

 دلم را از اندوه فراوان. تمام وکمال خالی خواهم کرد

بله دوای درد من یک لیوان چای نبات زعفرانیست گمانم کمی سردیم کرده

|+| نوشته شده توسط میتی در شنبه دوم دی 1385  |
  پند بگیر

درست 2 ساعت و 35 دقیقه و 50 ثانیه ار نیمه شب گذشته بود .

هنوز داشتم روی پوسترهفتمین دوره نمایشگاه کتا ب تهران کار می کر دم . تقریبا  داشت به نتیجه می رسید . همینموقه ها  بود که نوئار کاستی سکوت و میشکت تموم شد . حال بلند شدن و عوض کردنشو نداشتم تو سکوت کارمو ادامه دادم  حالا تنها صدایی که به گو ش می رسید صداینجوایقلم رو کاغذ بود که کاهی تبدیل به فریاد میشد و کاهی هم با ریتم خاصی یک نت تکرار می کرد . داشتم لذت می بردم نمی دونم چرا و لی اصلا دوست نداشتم این کار زود تر تموم شه . هرچند که صبح فرداش باید کارو تحویل می دادم و چقدر هم به پولش احتیاج داشتم . حول و حوش ساعت 4.30 بود که دیگه خسته شدم حقیقتش به یک باره یک ترس عمیق تمام وجودمو فراگرفت . کارو جمع کردم و سریع رنگ و قلمو و هرچی بودو جمع کردم و کناری کذاشتم . آخ من عاشق صدای جاروی این آقای افغانی بودم  که درست سر ساعت 4.36 می اود تو کوچه و خش خش جاروش همیشه لالایی من بود . اما انگار این سریصدایجارو فرق کرده بود لالایی دیگه نبود بیشتر شبیه صدای مته  برقی بود که صاف داشت میرفت تو مخ من . دیگه تحمل نداششتم . اصلا خوابم نمی برد دیگه از کوره دررفتم نمی دونم تو او تاریکی پام به چی خورد ولی بد صدای شیکستنی دادهر چی بود پاموهم زخمی کرد به هر زحمت و جون کندنی که بود کورمال کور مال خودمو لب پنجره رسوندم تا هرچی از دهنم در میاد نثار برادر افغانیم کنم که نصف شبی شده سوهان روح . پنجره رو که باز کردم دیدم اون پیرمرد نیست یه مرد جون بود که با تموم انرژی جارو میکشید جوری که احساس میکردی داره آسفالت کف کوچهرو می کنه . و با همون سرعتی که اومده بود سریع از کوچه رفت بیرون . آروم همونجا خوابیدم .

می شه صحنه صبح رو تجسم کرد .

چند تا نصیحت دوستانه

    ۰ .  بعدد از خوردن چای حتما لیوان نیم خورده یا خالی چای را دور از دست رس یا پا رس قرار دهید

  1. تا جای امان به جای استفاده ار رنگ و کاغذ امور طراحی خود را با تکنو لوژی روز(کامپیوتر ) انجام دهید
  2. به لالاییی عادت نکنید
  3. وقتی احساس می کنید زخمی شدید و نمی خواهید در روشنایی  زخم را رویت کنید . لطفا در اتاق قدم نزندی
  4. اگر مادر دلسوز و یا همسری مهربان ندارید که لباسهای شما را بشوید یا هنوز تکنولوژی به خونه خالی شما راه پیدا نکرده از ملافه و پرده سفید یا رنگ روشن استفاده نکنید
  5. مهمتر از همه هیچ وقت واسه پولی که هنوز به دستتون نرسیده  برنامه ریزی نکنید .  
|+| نوشته شده توسط میتی در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385  |
 سوءهازمه
امروز صبح وفتي بيدار شدم و چشمم به او ن موجود  افتاد که هر روز ميديدمش وامروز هم مثل هميشه زل زده بودبه من واز اون ور ديوار شيشه ايش منو مي پائيد.

 حس کردم داره ازش بدم ميياد هر چي فکر کردم دليلشو نفهميدم و لي هر لحظه حس تنفرم بيشتر شد .

چاره اي نبود بايد سيگاري ميکشيدم تا بلکه فکرم کارکنه و بفهمم چرا بايد ازش بدم بياد .

 پک آخر سيگارو که کشيدم هنوز داشت نيگام ميکرد ديگه نمي تونستم تحمل کنم دستمو آوردم بالا از تو انگشتام بزرگترينشونو انتخاب کردم و تاانتهاوارد حلقم کردم و محتويات معدمو که چيزي جز مقداري املت هزم نشده نبود رو درست روي صورتش تو آينه بالا آوردم

حالا امروز نه تنها اونو بلکه همه آدما رو قشنگتر مي بينم.

بايد يادم باشه که شبها شام سبکتر بخورم .

|+| نوشته شده توسط میتی در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385  |
 
تازه حالم و به زور دوتا قرص دیاسپام  خوب کرده بودم . سیگار چهارم بود یا پنجم نمی دونم .فقط یادم میاد یعنی مطمئنم آره مطمئنم که دندونامو مسواک نزده بودم .فکر می کنم پیژامه هم پام نبود یعنی چیزی جز یک شرت یقه اسکی تنم نبود .آره یه استگان چایی نیمه خرده که زیر سیگاریم بود کنارم بود تااونجای که یادم می یاد از خوراکی دیگه ای خبری نبود .فقط بالشتم یه کم شیرین بود اثرات چایی نبات شب قبل روش مونه بود یعنی معمولا هر اثری به مدت عمر بالشت هام روشون می مونه . آره دیگه همین موقه ها بود که صداش اومد . صدای پاش آهنگی  دوستانه داشت . مثل اینکه درخواست هم آغوشی میکرد ولی زمان زمان خوبی را برای معاشقه و هم آغوشی انتخاب نکرده بود  . کم کم صدای زمزمه های خودشو هم شنیدم  هر لحضه نزدیک تر می شد .یادم می یاد که لباسی مشکی و براق  تنش بود . به طوری که تمام برامدگی های بدنشو می دیدم .واقعا وسوسه انگیز بود ولی بعد از دو تا دیاسپام قبول کنید هم آغوشی اصلا جالب نیت چشمامو به زور باز نگه می داشتم . دیگه حوصلش از بی بخاری من سر رفت . خودش دست بکار شد . فکر کنم از انگشتای پام شروع کرد. به حوالی گردنم که رسید ازکوره در رفتم  نمی دونم چی شد یعنی اصلا یادم نمی یاد .آلت قتاله چی بودپاکت سیگارم دستای کلفتم یا بالشت چایی نباتیم . ولی هر چی بود سوسی بیچاره ناکام از دنیا رفت .

|+| نوشته شده توسط میتی در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385  |
 

در همه ی خوابهايم همان خانه را می بينم،
همان ديوارها و همان اتاقها، با پنجره های بسته ای آن بالا.
کاری تمام نشده انتظار مرا می کشد.
کاری که عمر کفاف تمام شدنش را نخواهد داد،
که تا تمام نشود، زندگی نمی آيد.

در همه ی خوابهايم همان خانه را می بينم،
همان باغچه و همان بام و همان ایوان

همان زیر سیگاری

همان استکان چای سرد

باید سیگام را تمام کنم

هوا سرد میشود لرزم می گیرد

بیدار میشوم

 

دوباره سیگاری 

همان خانه

همان اطاقها، با همان پنجره های بسته آن بالا .

و همان کار های ناتمامی که انتظار مرا می کشند .

ولی دیگر از زیر سیگاری خبری نیست

به ناچار سیگارم را در همان استکان چای سرد خاموش می کنم .

 

 

|+| نوشته شده توسط میتی در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385  |
 

دست در آغوش عزیزم لبریزاز شوق کامیابی مفرط بانوازشی آکنده از عشق به زندگی

 

بوسه های عطش بار زندگی را باولعی بی حد می بلعم

 

و کامهای بی پایان سیگاری که انتها نداری

 

امیدوار و مشتاق تن به آبی خنک می دهم

 

کیف به دست وبا بابویی مدهوش کننده از خانه بیرون می شوم

خیابانی که به انتهای مردانگیم ختم می شود

آری پدر من بزرگ شده ام

نگاهی به ساعت میدان بله پدر واقعا من بزرگ شده ام

ساعت 6 و من در خیابان به دنبال زنگی می روم

نه ساعت میدان هیچگاه این وقت روز زنگ نمی زند

پدر ناقوس های شهر هم به تو این پیروزیت را تبریک می گویند پسرت مرد شده

اه

بس است دیگر

......

...

نه............باز خوابماندم

پدر باز هم پسرت باید با پوتین های واکس نزده به پادگان برود.

|+| نوشته شده توسط میتی در جمعه هفدهم آذر 1385  |
 
 
بالا