امروز صبح وفتي بيدار شدم و چشمم به او ن موجود افتاد که هر روز ميديدمش وامروز هم مثل هميشه زل زده بودبه من واز اون ور ديوار شيشه ايش منو مي پائيد.
حس کردم داره ازش بدم ميياد هر چي فکر کردم دليلشو نفهميدم و لي هر لحظه حس تنفرم بيشتر شد .
چاره اي نبود بايد سيگاري ميکشيدم تا بلکه فکرم کارکنه و بفهمم چرا بايد ازش بدم بياد .
پک آخر سيگارو که کشيدم هنوز داشت نيگام ميکرد ديگه نمي تونستم تحمل کنم دستمو آوردم بالا از تو انگشتام بزرگترينشونو انتخاب کردم و تاانتهاوارد حلقم کردم و محتويات معدمو که چيزي جز مقداري املت هزم نشده نبود رو درست روي صورتش تو آينه بالا آوردم
حالا امروز نه تنها اونو بلکه همه آدما رو قشنگتر مي بينم.
بايد يادم باشه که شبها شام سبکتر بخورم .
|
+| نوشته شده توسط
میتی در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385
|